آدمها چه موجودات دلگیری هستند
وقتی سوزنشان را نخ میکنی
تا برایت دروغ ببافند ...
چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی
و هیچ کس با خنده های تو / به عقده هایش پی نبرد
از آدم ها دلگیرم
که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند
و بد هایشان را در جیب های لباس هایی
که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند
از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری
و درد هایت را که میشنوند
خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند
از آدم ها دلگیرم
وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است
همین که گیرت بیاورند
تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند
به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند
تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند
و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند
که تو را گواه میگیرند
ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :
این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام
از آدم ها عجیب دلگیرم
از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند
و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی
و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند
خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی
دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...
تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست
از آدم ها دلگیرم
که گرم میبوسند و دعوت میکنند
سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند
دلت ....
دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری
دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان را
آن مسافر آخر قصه حساب میکنند ...

پ.ن1:همیشه وقتی تو شرایط یه اتفاق قرار میگیری مسائل یه هو برات می شن
غول. اما وقتی پشت سرش گذاشی، یادآوریه اوضاعی که تو اون شرایط داشتی و
فکرایی که می کردی برات خنده دار می شه. الان که بهش فکر می کنم اونقدام
گنده نبود جوابه دوراهیم کاملا واضح بود و شاید جو باعث شد اینهمه گندش
کنم!بالاخره درگیریه ذهنیه اون چند هفته تموم شد. سبک شدم. حتی تصور اون
آینده سنگینم می کرد!فکر می کنم بهترین تصمیم بود.
پ.ن2:بعد از کلی دل صابون زدن،مسافرت ۲هفته ایه تبریز و شمال تبدیل
شد به یه سفر ۳-۴ روزه به شهرای اطراف. ساناز اینا نیومدن به جاش آقای
رناسی اینا بودن+عمو اینا+ عمه و مژگان.
پارت۱:سامان=محل
اسکانمون ویلای یکی از آشناهای بابا بود.لب رودخونه کلی عکس انداختیم،از
درخت بالا رفتیم و چیپس و پفک خوردیم. نمازو تو مسجد بالای کوه خوندیم و از
بازارچه کلی هلو+ کشک+ آلوچه+ بادوم خیریدیم. شام و بعدش خواب تو کمپی که
داخل بالکن به پا کردیم و تا صبح لرزیدیم!
پارت۲:لردگان=خونه ی گودرز دوست مجتبی، مسخره بازیای شیرین،لباس محلی.
پارت۳:پادنا=
خونه دوست احسان/ باغای سیب/ آشپزخونه ی چوبی وسط حیاط/ نون تابه ای/ غذای
آتیشی/ هوای خنک. فرداش= کره ی محلی/ لب رودخونه، آب تنی، جیغ، ماهی کباب،
مراسم برداشت سیب. همه چی عالی بود.
تو طول سفر چندین بار
مقصدمون تغییر کرد. بعد از اینکه دکتر رئیسی دست به سرمون کرد و با اینکه
از قبل دعوت شده بودیم زنگ زد که نیایین، کلی دور سرمون چرخیدیم، بیشترش تو
راه بودیم، اجراهایی که با آقای رناسی+ شیرین+ مریم و مهسا داشتیم+ جیغایی
که تو تونلا کشیدیم به انضمام بحثایی که پیش اومد.
می تونست خیلی عالی تر باشه با این حال جمعا خوب بود.
پ.ن3:جدیدا خیلی مجهول می نویسم،چند بار بهم گفته شده اما پ.ن
هایی که ضمیرای مجهول داره و کنارش اشاره های کوچیکی داره-فقط برا اینکه
خودت بفهمی منظورت کی بوده- بیشتر می چسبه!مجبوری زور بزنی تا یادت بیاد و
بعدش سیل جزئیات خاطره هاست که می یاد سراغت.اینجوری دلنشین تره.مخاطب پ.ن
هام اکثرا کسایی هستن که هیچوقت اینجا رو نمی خونن،اما مجهول نویسی محض
احتیاط هم که شده منطقی تره!
پ.ن4:نشد کتابامو بدم کتابخونه. باید برا یه شروع دوباره آماده بشم.
بعضی وقتا آدم تو ذهنش آمادگیه نرسیدن به خواسته هاشو داره اما تهه دلش
هنوز یه امیدو کوچیک هست-امیدی که همیشه انکارش می کنه ولی وجود داره- وقتی
همون یه امید کوچیک تبدیل می شه به یأس بدجور می خوره تو برجکش.حتی نگاه
کردن به کتابایی که باید از نو خونده بشه حالمو بد می کنه.موندم .با اینکه
طاقتشو نداشتم.
پ.ن5:رفتارش سنگین بود(شایدم چون رو خونوادشون حساس شدم اینجوری فکر
می کنم!) یه تعارف مختصر و احوال پرسی از مامان.همین.منم سنگین رفتار
کردم،با یه لبخند تصنعی و جوابای کوتاه. وقتی خانم ؛ح؛ منو به مامانش معرفی
کرد واقعا نفهمیدم به خاطر اون قضیه بود یا به بهونه ی مامانم.مدلی که
قبلا براش کشیده بودم هنوز رو دیوار کارگاهش بود،کنده نشدنش بهم به امید
کوچولو داد که حداقل از دستم دلخور نیست-واقعا هم دلیلی برای ناراحتی وجود
نداشت چون جوابم از روی منطق بود نه غرور- فقط از این می ترسم که خانم ؛ح؛
همون نازنین باشه، نازنینی که سفره ی دلمو پیشش باز کردم!شواهد اینطور نشون
می ده اما امیدوارم خودش نباشه!
پ.ن6: وقتی
از یه چیزی دلگیری حداقل انتظاری که از اطرافیانت داری اینه که تو اون
شرایط حرفی نزنن که باعث رنجش بیشترت بشه.انتظار نداشتم تو اون شرایط- که
هر کدومم تو خودمون بودیم و اینهمه دمق بودیم- بخوایی اینقدر تک بعد باشی،
اینقدر تفسیرای مضحک بذاری- اینقدر خودخواه باشی و همینطور اینقدر خودبین و
کارای خودتو الکی گنده کنی و کارای ماها رو بی ارزش!کاش هیچوقت نمی
شناختمت. دوست داشتم مثل بچگی ها همونقدر برام مجهول می موندی. همونقدر
بزرگ، همونقدر تحسین برانگیز و همونقدر مهربون-از دور خواستنی تری!
پ.ن7: جدا
از همه ی دلتنگی هایی که برا نبودن مامان پیش می یاد، این چند روز همه ی
کارا افتاده گردنه من.از ظرف شستن و لباس شستن گرفته تا آشپزی و گردگیری و
شیرینی پزی! اعتراف می کنم حسه جدید و خوبیه-اما به شرطی که کنارش هیچ کاره
دیگه ای نباشه- وقتی شروع می کنی به کار کردن به جور عجله هم بهت تزریق می
شه که نکنه از کارات عقب بمونی. هم زمان با پخت غذا، تخم مرغ و شکر رو هم
قاطی می کنی-برا کیک-، بینش ظرف می شوری، لباسا رو پهن می کنی رو بند،
دستمال می کشی و ... . و بعدش خسته و کوفته می شینی پای پی سی، یه کش و قوس
به دستات می دی و بعد لایک زدنای رفاقتی تو فی س بو ک! از فردا این روال
کلا تغییر می کنه.درس خوندن و بعدش احتمالا هر روز تخم مرغ!
پ.ن8:
آخر هفته ی خوبی بود کنار مریم و مهسا و مژگان. با اینکه کاره خاصی نکردیم
و جایی نرفتیم و با اینکه اینجا بودنم برا خودم بهتر بود اما همین که
تونستم خوشحالشون کنم برام کافیه. کنار هم بودناش و خنده هاش هم انصافا
چسبید و مخصوصا تلفنی که امروز مریم بهم کرد و گفت جام خالیه!!!-دارم به
این نتیجه می رسم که کنار هر خنده ای، گریه ای هم هست، تا حالاش که اینطور
بوده!-
پ.ن9:خودم
خواستم که ماله من نباشه اما هنوزم نمی تونم کامل اتفاقایی که افتاد،
حرفایی که زده شد و خود اون شخص رو نادیده بگیرم.حالا که همه چی تموم
شده-اونم از طرف من- چه دلیلی داره که پا به پای ف ی س بو ک خودم، ماله
اونم چک می کنم؟ هنوز نمی دونم این حسم از چه جنسه!کنجکاوی-دوست داشتن-ترحم
یا ... . واقعا نمی دونم!
پ.ن10:عنوان:
برا یادآوریه جوابی که مریم بهم داد! :دی. همونقدر که اعتماد دیگران به
آدم ،حسه خوبی القا می کنه، احساس مسئولیت هم می یاره. یادم باشه...
پ.ن11:از وبلاگ آدم برف
ب.ا1: بیرون با سانی و سروش و حسین طبق معمول خوب بود. موزیک ای تی از کیتی پری+
ویراژا و ترمزایی که حسین هماهنگ با آهنگ می گرفت+ متراژ خیابونا+ خاقانی و
نظر و چهار باغ و مجتمع پارک و بیشه حبیب و آب طالبی و ناژوون همه خوب
بود. نهایتا شامو تو هتل آسمان خوردیم و بعد دوباره متراژ و آخرسر هم خونه!
با اینکه اولش هیچ حوصله ی بیرون رفتن نداشتم اما حالمو خوب کرد. شب خوبی
بود.
ب.ا2:آقای خواجه نوری-دوست بابا- و م.ح -عموی مینا و میترا- هم رفتن. روحشون شاد.