تبليغاتX
در آرزوی پروانه شدن، رها شدن...

در آرزوی پروانه شدن، رها شدن...

اين روزا

دلم می خواد...!

دور از این هیاهو

دلم کویر می خواهد و

تنهایی و سکوت و

آغوش ِ سرد ِ شبی  که آتشم را فرو نشاند.

نه دیوار،

نه در،

نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم،

نه پایی که در نوردد مرزهایم،

نه قلبی که بشکند سکوتم،

نه ذهنی که سنگینم کند از حرف،

نه روحی که آویزانم شود.

من باشم و

 تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند

و آرامشی که قبل از  هیچ طوفانی نیست !

"فریبا عرب نیا"


پ.ن0: از اینجا

دلم یه سری آدم جدید می خواد، آدمای جدیدی که یهو وارد زندگیم بشن، اما حوصله ی پیدا کردنشونو ندارم، اصلا نمی دونم از کجا باید پیداشون کرد!! می خوام خودشون بیان یهویی.یا حداقل آدمای فعلی انقدر دور نباشن که زود به زود دلم براشون تنگ بشه.

دلم می خواد همین الان برم بشینم تو کافه رادیو و کتاب مادام کاملیا بخونم و کیک شکلاتی با قهوه بخورم.

دلم می خواد بارون بیاد، تندم بیاد، که ضرب آهنگش همچین تو گوشم بپیچه که دیگه جز صدای شر شر چیزی نشنوم و اونقدر تند بدوم تو بارون که سر تا پام خیس بشه. بعد برم رو کوه صفه و در حالی که یه فنجون چایی داغو محکم گرفتم تو دستام، از بالا شهرو دید بزنم و چراغایی که نورشون تو خیسی خیابونا کش می یادو ببینم. یه چتر قرمزم داشته باشم، که فقط وقتی خواستم زیر بارون چرخ بزنم بازش کنم.

دلم می خواد برم میدون امام، از دور اسبا رو تماشا کنم و توریستا رو .نقاشایی که پرتره می کشن ببینم و کیف بافت بخرم و برم شوهر خاله ی اون آشنا-ی گذشته و در حال غریبه- رو ببینم و دلم یه حالی بشه و باز براش بهترینا رو آرزو کنم و تو ذهنم منطقمو ورق بزنم.

دلم می خواد دوباره بساط رنگ و روغن و بوممو به راه کنم.

دلم می خواد همین امشب وسط کویر مصر بودم و ستاره ها رو رصد می کردم و سکوت بود و سکوت و سکوت ،یا نه کنار دریا که پاهامو بذارم توی آب که سردشون بشه و صدای موجا رو بشونم، باد بوزه و موهامو پریشون کنه!


من خوبم! فقط بعضی وقتا دلم چیزای عجیب غریب می خواد!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 9:26 PM  توسط ₪˙•▪●ღ ƒДЯiĐΞĦღ●▪•˙°₪  | 

سلنگ :(

اولش که اومدی، تازه وبلاگمو راه انداخته بودم، غمگین بودم، دلسرد بودم و نا امید.

دوستیمون با یه سری کامنت معمولی شروع شد، و بعد سیمین اضافه شد و مهسا و نازی.

راستش وقتی دیدمت فک کردم از اونایی هستی که خودشونو می گیرن، اما تو خیلی خاکی برخورد می کردی. تو چتامون کلی برام عکس می فرستادی اما چون با دایال آپ می یودم نمی شد عکساتو ببینم. یادته اون موزیک: بزن زیر گریه سبک شی یکم، رو برام فرستادی؟ بودن تو و بقیه خیلی کمک کرد که برگردم به روزای عادیم. ممنون به خاطر همه ی مهربونیات.

رفتم کامنتاتو از وبلاگ قبلیم خوندم، اون موقع تازه پیش دانشگاهی بودی!.یه بار حرف از فیلم 2012 شد، گفته بودی: "من نمیخوام بمیرم من هنوز جوونم آرزو دارم"، حالا واقعا سال 2012 شده و تو دیگه نیستی...

کامنتات اکثرا با "سلنگ" شروع میشد یادته؟. چقدر برا عروسیه احسان خوشحال بودی. و چقدر ابرا رو دوست داشتی.

یه مدت طولانی پیدات نبود. وقتی دوباره اومدی، خیلی فرق کرده بودی، خیلی بزرگ شده بودی، خیلی رفته بودی تو خودت.تو همیشه تحسین برانگیز بودی و هستی.

گفته بودی کتاب داری می نویسی، آدرسمو بهت دادم که با امضای خودت برام بفرستیش، کلی منتظرش بودم، می خواستم وقتی برام فرستادی، آدرستو از پشت پاکت بر دارم و برا تولدت سورپرایزت کنم، اما نشد.

و بعد دوباره غیبت زد.حدود 7-8 ماه نبودی تا آخرین چتمون که حدود 1 ماه قبل از تصادفت بود. کلی دلم برات تنگ شده بود، مثل همیشه مهربون بودی، کلی خندیدیم، به تک تک سوالام در مورد علت غیبتت جواب دادی، گفتی طراحی صحنه می کنی، کتابی که قرار بود برام بفرستی فیلم نامه شده، داشتی کارای چاپ کتاب شعرتو می کردی و وقتی گفتم از شعرات چیزی نمی فهمم، برام توضیحشون دادی داشتی انرژی جمع می کردی برا شروع روزای پرکارت.

وقتی سیمین رو والش نوشت که برا مریم دعا کنین، گفتم ایشالله خوب می شه، نگرانش نباش؛ذهنم از تو دور بود، فکرشم نمی کردم که منظورش تو باشی. اون روز روز تاسوعا بود، وقتی داشتیم می رفتیم برا مراسم، یه هو ذهنم رفت سمت تو، یه دفه شوکه شدم، موندم، ترسیدم، گفتم آخه اون... ، آرزوهاش...، کارای ناتمومش... باورم نمیشد قرعه خورده به نامه تو.و بعد درخواست دعاها شروع شد، از خیلیا خواستم که برات دعا کنن، وقتی شمعا روشن میشد، از تهه دلم می خواستم که دوباره باشی، موقع خواب دلم بیشتر برات تنگ میشد. می خواستم که برگردی به زندیگت.

حرفامو می خونی نه؟

نبودم تو روزات ، بهت نزدیک نبودم، اما فکر رفتنت خیلی دلگیره. دلم برات تنگ می شه مریم.

خداحافظ مهربونم

خدا حافظ مریمم

ب.ا:

خداحافظ !

خداحافظ پرده نشین ِ محفوظ ِ گریه ها !

خداحافظ عزیز ِ بوسه های معصوم ِ هفت سالگی !

خداحافظ

گـُـلم

خوبم

خواهرم ...

خلاصه ی هر چه همین هوای همیشه ی عصمت !

خداحافظ ای خواهر ِ بی دلیل ِ رفتن ها !

خداحافظ ....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 11:4 PM  توسط ₪˙•▪●ღ ƒДЯiĐΞĦღ●▪•˙°₪  | 

روزشمار!

آنچه را که مي دانيد، زير پا نگذاريد.

اين تمام عرفان است.

منسوب به مرحوم آيت ا... بهجت


پ.ن1: از اون روزاست که کلی دلم اومدنشو می خواست و از قبل کلی براش برنامه ریخته بودم، اما الان که رسیده همه ی حسم برا انجامشون ته کشیده. به قولی خوردس به ته دیگ! نه حسه درس می یاد، نه نقاشی و نه بافتن. احساسه پلازمید بودن شدید می کنم و بدتر از اون اینکه بقیه هم دقیقا به همین چشم بهم نگاه می کنن! شرایط برا بیرون رفتن با بچه ها فراهم نیست اما باید جور بشه حتی اگه شده از زیر سنگ! حتی روز تولد آدم، هستن کسایی که نمی ذارن روزتو اونجوری که می خوایی بگذرونی- اصی یه وضعی!-

پ.ن2: بالاخره اربیعن رسید، اربعینی که برا اومدنش یکی دو هفته از درس افتادم و اون همه براش برنامه ریزی شد و خیل عظیمی از مهمونا: همسایه ها و عمو کرم و عمو غلام و طایفه اش،عمه فردوس و عمو مصطفی و آقای رناسی و آقای گودرزی. حلوایی که سمیه پخت و من و احسان ریختیم داخل قالب، میوه هایی که پک کردیم و شمعایی که روشن شد. اصلش بعد از شام بود که اونهمه وسط سجده خندیدیم و بعد از رفتن همسایه ها بعد از مدت ها دور م جمع شدیم. شبه خوبی بود، با اینکه روی هم رفته 1-2 هفته کاملا حسه درسیدنو ازم گرفت!

پ.ن3: آخرش به گیس و گیس کشی ختم شد اما کلا خوب بود، خنده هامون با سانی سر تسترا، سلنا گومز و حتی پی سی دی، اون حسای بی موقع و دگرگون کننده که باعث می شه تو اوج خنده، یه هو نور چراغا تو چشمات کش بیاد!، ترمز حسین که پرتم کرد اون سمت ماشین و دلی که همش برا نوع برخوردت شور می زد! و مهربون شدن حسین و نگرانیه سانی. و آخرش همون شد که انتظارشو داشتم، نباید ضعف نشون میدادم اما خوشحالم که هستی برا اینکه بعضی وقتا نگرانم بشی!

پ.ن4: قبلنا-تا دو سال پیش- این موقعه سال که میشد خیلی ذوق داشتم. الان اما حسه خاصی نیست. جشن می گیریم که چی؟ فعلا هستیم، پر مصرف و بدونه هیچ بازدهی!

پ.ن5: اونقدر روزام تکراری هست که نخوام از موضوع خاصی حرف بزنم. دیوونه کنندس. منتظر تحولم، تو آب و هوا، خودم، جو،... فرقی نداره فقط دلم یه عالمه تنوع می خواد!

پ.ن6: می گن وقتی داری شمعای تولدتو خاموش می کنی، اگه آرزویی کنی برآورده می شه، شاید پیش اومدن قضایای ماه رمضون و تابستونی که گذشت به خاطر همون آرزو بود یا شاید دعاهام و شاید حتی دلتنگی های بی مورد. الان به نظرم خیلی مسخره میاد- با اینکه اون موقع ها برام اسطوره بود!- خیلی ممنون که وقتی ازت چیزی می خواییم همون موقع برآوردش نمی کنی حتی اگه سرش کلی غرغر بشنوی و بعدا بهمون نشون می دی که خواستمون بی مورد بوده!

پ.ن7: سومین سفارش نقاشیمو گرفتم- از نوع فک و فامیلیش :)- اولیش برا مژگان، بعدی برا سمیه و سومی برا آریسه عزیز :)- همین، یه خورده از حسه پلازمید بودنمو کم می کنه!

پ.ن8: مریم عزیزم تولدت مبارک :)

پ.ن9: سیمین، خوشحالم که موقع لرزیدن، برات اتفاق خاصی نیفتاد :))

پ.ن10: آداب و رسوم خود را به فرزندانتان تحمیل نکنید، زیرا آنان برای زمانی غیر از زمان شما آفريده شده اند. امام علی (ع)

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 12:56 PM  توسط ₪˙•▪●ღ ƒДЯiĐΞĦღ●▪•˙°₪  | 

:)

در جواب ِ دخترم که پرسید:" چرا مرا به دنیا آوردی؟ "

 

زیرا  سال های جنگ بود

و من نیازمند ِ عشق بودم

برای  چشیدن ِطعم  ِ آرامش.

 

زیرا بالای سی سال داشتم

و می ترسیدم از پژمردن

پیش از شکفتن و غنچه دادن.

 

زیرا طلاق واژه ای ست

تنها برای مردو زن

نه برای مادر و فرزند.

 

زیرا تو هرگز نمی توانی  بگویی:

"مادر ِ سابق ِ من"

حتی وقتی جنازه ام را تشییع می کنی.

 

و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند

میان ِ مادر و فرزند جدایی افکند

نفرت یا مرگ حتی  .

 

و تو بیزاری از من

زیرا تو را به دنیا آورده ام

تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن

 

و هرگز مرا نخواهی بخشید

تا  زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری

ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ

                                         رؤیاهاو آرزوهای دور و درازت...


" فریده حسن زاده-مصطفوی"


پ.ن0: از اینجا

پ.ن1: یه شب خیلی خوب کنار عمو عباس و عمو مصطفی و عمه اینا. با حضور مریم و مهسا و مژی و آزاده و مرضیه و مهدی و ... . گفت و شنود خاطره هایی که هر کی یه جاییش نقش داشت و از زوایای مختلف بهش نگاه شد و یکی یکی به هم پیوند خورده شد :) و عمو و بابا که بهمون پیوستن و همه ی اونایی که به نشونه ی اعتراض هجوم آوردن پشت در که پاشیم. از اون شبایی که وقتی می پرسی ساعت چنده، انتظار داری 8بشنوی نه 12! و ژیله ای که خیلی به عمو می یومد و بافت قرمز زن عمو و موهای حسین که اولین بار بود اونقدر کوتاه شده بود :). و از اون شبایی که وقتی اول وارد جمع می شی حوصلشونو نداری ولی موقع خداحافظی محکم میبوسیشون و دوست داری که بازم پیششون باشی :)، بغل کردن عمو عباس و بوسی که با نیم ریشش می ذاره رو لپت عجیب بهت می چسبه چون همیشه تو رو یاد بابابزرگی که دیگه نداریش می ندازه.و یاد اوبوالفضلی که هنوز رفتنشو نمی شه باور کرد و یاد بابابزرگ که خیلی وقته رفته و دایی تقی که حالش خوب نیست.شب و ستاره ها و رضا صادقی و خلوت. فوق العاده بود. 

پ.ن2: اینبار با سانی رفتم پیشش. باز برام از اون برنامه های تخیلی ای نوشت که خوندنش تمومی نداره! و بعد 5طبقه و جمعیت انبوه فال فروشا و مغازه ها و بافت ها و کفشای اونجوری! و سبزی هایی که باهم پاک کردیم :).

پ.ن3: وقتی عمه اینا گریه می کردن، هیچ حسی نداشتم. الان باورم نمی شه که چقدر تو اون لحظه بی رحم بودم و چه مسئله ی مهمی برام بی اهمیت بود. بعضی وقتا با وجود اینکه خیلی نزدیکی، اما اونقدر دور می شی و فاصله می گیری که نبود یه نفر برات مهم تلقی نمی شه! وقتی نرم شد و روابط از سر گرفته شد، تازه یادم افتاد که چقدر دوسش داشتم و دارم. ممنون که برامون نگهش داشتی :)

پ.ن4: وقتی می رم بیرون از ترس اینکه منو نبینی می خونم: و جعلنا من بین ایدیهم سدا... . چرا می خوایی اینقدر ازت دور باشم؟ که دیدن تویی که باید برام امنیت بیاره، برام ترس آور باشه؟ مهم نیست، اما من اون چیزی نمی شم که به زور می خوایی ازم بسازی. دلم برات تنگ شده، برا روزایی که وقتی بغض داشتم بغلم می کردی و برام می خوندی: کی تو رو زد که دست نداشت؟ من همونم ، اگه این روزا گریه می کنم، بیشتر از اون روزا بهت نیاز دارم که کنارم باشی، که وقتی می گم سرما خوردم باور نکنی! هستی اما چرا اینقدر دور؟ حیفم می یاد از این روزایی که می تونه خیلی قشنگ باشه اما فقط می گذره!

پ.ن5: وقتی از کسی چیزی می خوایی محترمانه ترش اینه که به جای فعل امری، درخواستی باشه فعلت. نمی گم ببخش، می پرسم، می شه ببخشی؟ یه جایی خوندم: اگه اشتباه می کنم، تو بنده ی خوب کم نداری، ولی تو اگه نبخشی من یه خدای دیگه از کجا بیارم؟ برحمتک یا ارحم راحمین...

پ.ن6: بعضیا جسما خیلی نزدیکن اما روحن...! هر روز می بینیشون، اکثرا با هم غذا می خورین، با هم درس می خونین و ... اما هنوز همدیگه رو نمی شناسین. قبلا خیلی مجهول تر بودی، خوشحالم که سال دومی شدنم حداقل باعث شد که بیشتر باشم کنارت، که بفهمم چقدر خوبی، که دور هم روزی 7-8 لیوان چایی بخوریم :) و تو هی سعی کنی خوشمزه باشی با اون شوخی های بی نمکت :دی. دوست دارم :-*

پ.ن7: خدا،مامان، بابا، حسین، احسان، مامان بزرگا، بابا بزرگا، عمه، دایی، خاله، عمو، برو بچه هاشون، دوستام،دوستووووون دارم. شکرت :-*. بی نهایت شکر به خاطر بودن تک تکشون و آدمایی که با اینکه نیستن ولی یادشون همیشه هست :)

پ.ن8: ترتیب: از پایین به بالا!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 9:47 PM  توسط ₪˙•▪●ღ ƒДЯiĐΞĦღ●▪•˙°₪  | 

...

آرزوهایت بلند بود
دست های من کوتاه
تو نردبان خواسته بودی،
من صندلی بودم...
با این همه،
فراموشم مکن
وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای
و به ماه فکر می کنی.

"حافظ موسوی"


پ.ن0: از اینجا

پ.ن1: تاسوعای امسال، بدون حضور آقای رناسی و گودرزی و عاشورا، مثل بقیه ی سالا:سر مزار و عبور دسته ها و اون همه جمعیت که اکثرشون مثل من صرفا اومده بودن تماشا و پی رسیدن به حاجتاشون.شام غریبان و جمعیت شمعایی که همه طیف آدمی با حاجتای مختلف روشنشون کرده بودن. حتی عشورا تاسوعام شده یه فرصت برا دور هم بودن!

پ.ن2:این روزا اکثر دعاها معطوفه سمت مریم. مریمی که اونقدر بهش نزدیک نبودم که بشناسمش اما می دونم که بی نهایت مهربونه و شکست ناپذیر و آدمی که از تموم لحظه هاش خوب استفاده می کنه و... . اگه خدا بخواد میشه، که دوباره برگردی و ببینی که چقدر آدم چشم به راهه برگشتتن، که پی زندگیتو بگیری و دوباره باشی... بعضی وقتا آدم یه سری تعریف تو مغزش می سازه و وقتی عکسش اتفاق می یفته محکم وا می سته پاش و ازش حمایت می کنه.تا همین چند وقت پیش همینجور بود، اما دلم نمی خواد در مورد تو این اتفاق بیفته و بینم تاریخ علم نظرش چیه و دکترا چی می گن، می خوام که تو استثنا باشی.معجزه می تونه همه ی اینا رو نقض کنه. کارات هنوز مونده مریم، کتاب شعرت، فیلم نامت، طراحی صحنت و روزای پرکارت که همین چند وقت پیش بعد از آخرین چتمون گفتی داری واردش می شی و اینکه قرار بود عمه ی عرفان باشی! اینجا هنوز خیلیا بهت احتیاج دارن، سعیتو بکن...

پ.ن3: به قول حسین آسمون اینجا تری دی ا ! اکثر ساختمونا یه طبقست و وقتی بالا رو نگاه می کنی، بلندی هیچ ساختمونی جلوی دیدتو نمی گیره، سرتو که بالا کنی، قشنگ آبی آسمونو می بینی و شبایی که مهتابی نیست می تونی دب اکبر و ستاره ی قطبی رو پیدا کنی. و روبه روت یه باغچه ی بزرگ با درخت توت و انجیر و به. مریم و مهسا و مژگان و اتاق مامان بزرگ با مکان نشستن همیشگی کنار بخاری و خوشحالیش به خاطر جمع بودنمون! با اون پارکینگی که همیشه بوی نفت می ده و کنارش باربندی که جای مرغ و خروساشه! لهجه ی خاصش و آدمایی که از 100 متری می شناسنت و احوال همه ی فک و فامیلتو ازت می پرسن و اون امام زاده ی بالای کوه و باغای انگورش و هم دبستانی هایی که اکثرا نامزد دارن. اینا یعنی نوستالژی های این وری من!

پ.ن4:فک می کردم خیلی از مسایل،عادی و روتین می گذرن بی اینکه هیچ تنشی توش باشه. تازگیا فهمیدم که اونقدر آدم باید حواسش به تک تک حرفاش و کاراش باشه که اگه بخواد فکرشو کنه گیج می شه. یه حرف ساده یا یه رفتار، خیلی وقتا اونقدر پیچیده نیست که روش اینقدر تفسیر گذاشته می شه! هیچوقت نمی شه همه ی آدما رو راضی نگه داشت، راضی نگه داشتن همون چند نفر آدم دور و بری ام کلی بالا پایین داره.بعضیا اونقدر رو می گیرن که حتی تو مسائلی که فقط مربوط می شه به خودت هم بهت دستور تحمیل می کنن! از مدل مو گرفته تا ابرو و لباس و طرز رفتار و...! ما که +18 شدیم اما هنوز اثری از حتی یه خورده آزادی عمل هم رویت نشده! فعلا بریم جوک +18 بخونیم و آموزشگاه رانندگی ثبت نام کنیم بسمونه!

پ.ن5: دوووووورم ازت این روزا. روم نمی شه بهت بگم بیا نزدیک، اما باش. 

ب.ا1: چند روزیه وقتی وب گذرو باز می کنم، رد پای حضور وبلاگت هست، همش قلبم می ریزه و از تهه دلم می خوام که خودت باشی، که برگشته باشی، دلم خیلـــــــی برات تنگه مریم. تو رو خدا برگرد، نمی تونم ردپاهاتو بدون حضور خودت ببینم، وبلاگت، کامنتات، چتامون، هنوزم باورم نمی شه

ب.ا2: خیلی وقتا دوست نداری جایی باشی، با خودت قرار می ذاری که از سره لجبازی و تلافی ام که شده به خاطر حضور یه نفر تو یه جمعی نباشی، چون نبودنت می تونه کلا همه ی برنامه های اون شبو لغو کنه و یه جورایی خوب تلافی ایی می شه. اما وقتی می بینی همون آدم برا اون مهمونی کلی تدارک دیده و ذوق زدست،کیک خریده و میوه و آجیل و از همه مهم تر به جز اون یه نفر خیلیای دیگه هستن که دوست دارن باشی، دلت نمی یاد که نری، با اینکه هنوز رفتارش باهات خصمانس اما دلت نمی یاد و همه ی برنامه های آخر هفتتو لغو می کنی و میری، اولش همش دلت می خواد که از اون جمع فرار کنی، اما مثل خیلی وقتا آخرش خوب ختم می شه و از تهه دلت خوشحال می شی که برا اون شب لجبازی رو گذاشتی کنار!

ب.ا3: شب یلدای امسال، با حضور عمه و مامان بزرگ و عموی خودم و عمو غلام و عمو عباس که بعدا به جمعمون اضافه شدن و حضور محمد- از اون دست بچه هایی که حس می کنی دوستت دارن و سعی می کنی باهاشون خیلی خوب باشی :)- یادمون رفت فال حافظ ببریم، کسی ام نیورد! یه شب یلدای بی حافظ! اما درجمع خوب.

ب.ا4: 10بار ازت می پرسه مزاحم نیستم؟ توام می گی نه! اما داری از تو خودتو می خوری و هی پیش خودت می گی پس کی میره؟ ازش انتظار داری که خودش یه خورده مراعات کنه و اصلا خودتو مقصر نمی دونی که چرا باهاش اینقدر رودرواسی داری! آخرشم هی پامیشی کتابا و برنامه هاتو می یاری و می گی اینا رو باید مرور کنم، اینا رو بخونم، اینا رو... تا خودش بفهمه و بره! رفتارم زشت بود می دونم!

ب.ا5: باز 4دی شد و شروع دلتنگیای مامان... می گذره این روزا از ما!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 2:50 PM  توسط ₪˙•▪●ღ ƒДЯiĐΞĦღ●▪•˙°₪  | 

آن کبوتر بچه هم...

من زنم…

بی هیچ آلایشی…

حتی بی هیچ آرایشی !

او خواست که من زن باشم

که بدوش بکشم،

بار تو را که مردی !

و برویت نیاورم که از تو قویترم

آری من زنم...

او خواست که من زن باشم

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد

عشق خواهم ورزید ...

به مردانگی ات خواهم بالید

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد

پشتیبانت خواهم بود

و تو،

مرد بمان!

این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت!!!

"دکتر علی شریعتی"


پ.ن1: اکیپ همیشگی. ولنتاین و ای تی از کیتی پری و پیت بول و ابی و آهنگای جواتی همه به هم. ترافیک بوستان و قانون مرفی که می گه: هیچوقت پاتوتو نده اتوشویی چون روز اول هم روش بستنی می ریزه هم نوشابه- کوچه باغای ناژوون که با باز شدن آب فوق العاده خوشگل بود، آتیشایی که گله گله کنار رودخونه روشن کرده بودن و بعد بیشه حبیب و پیتزا1 و پیاده روی تا پل فلزی. تاب بازی و سرسره و الاکلنگ به خاطر کودک درون که زیادی فهاله و لـــــــــــــــــرز. دیگه مهم نیست اما دقت که کردم تریا لادن تقریبا چسبیده به مدرسه ی چهارباغ! خوردن شیرموز و کیک تریا لادن تو اون سرمام که جای خود دارد. میدون امام که همیشه بهم حسه خوبی می ده و خونه. فرق این روزا با قبلنا اینه که وقتی پیاده نباشی نمی تونی زنگ بزنی و ... :دی. شاید سواره بودن با ادبمون کرد! -به خاطر تولد سروش-

پ.ن2: یه تابلو بود از یه منظره ی پاییزی-اولین کارم با پاستیل گچی- که قاب شد+ یه لباس+ یه بسته کاکائو+ مهر و جانماز کربلا+ کارت پستال که همش بسته بندی شد و فرستاده شد دره مطب باباش. حدود 10:30 بود که مینا زنگ زد و کلی ی ی ی تشکر به خاطر سورپرایز شدنش :دی. حسه خوبی بود.

پ.ن3: متولدین محترم آبان ماه: سروش و جاوید و مهسا و آته ماتت و سیم سیم و مریم و تیتا میلا، تولد همتون مبااااااااارک. چقدر اکیپ این ماهو دوست دارم من! :)

پ.ن4: آن کبوتر بچه هم عزم هوا کرد و پرید... شوکه شدم تا فهمیدم. چقدر سریع! خوشبخت شی جووون (8/24)

پ.ن5: بازم حضور مژگان و عمه و پشت سرش مهمونی خونه رسول اینا خوب بود. هم عمه و هم اعظم بافتنی داشتن، یه هو دلم خواست یه شال ببافم 3 متر که رنگش آبی نفتی باشه!

پ.ن6: فضای شب نشین خیلی خوشگل بود اما غذاش زیادی عادی. دکور چینی با سرو غذاهای ایرانی! پشت بلندگو پشت سر هم خوش آمد می گفتن. گفتیم مام بریم بگیم که برامون بخونن. مامان یادش نبود سالگرد ازدواجشون کی بوده(!)، گفتیم الکی بگیم سالگرد ازدواجشونو پشت بلندگو بگن! شناسنامه ها رو که نگاه کردیم فقط 2 روز با تاریخ واقعیش فرق داشت!

پ.ن7: هی زور می زنی که تو طول هفته طبق برنامه پیش بری که آخر هفته بری جایی که دوست داری. بی خبر از اینکه بقیه برنامه هاشونو از قبل چیدن. اد همون آخر هفته خونواده کلی برنامه میریزن و به تبع باید بی خیال برنامه های خودت بشی و باشی تابع جمع! بعد هی تو اون جمع اجباری فکرت جایی باشه که خودت دوست داشتی و به همه ی کسایی که تو اون جمع هستن به چشم متهم نگاه کنی!! از یه طرفم اگه نری عذاب وجدان می کشی که از دستت ناراحت شدن. اصی یه وضعی!

پ.ن8: بعضی وقتا از تهه دلم پشیمون می شم که چرا به همون رتبه ایی که آوردم قانع نشدم. که الان دیگه نخوام بشینم عربی و دینی و تاریخ ادبیات و زبان فارسی بخونم! صب که پا می شم بچپم تو اتاق حسین اینا کنار بخاری تا موقع ناهار. بعد از ناهارم تا شام باز طبقه ی بالا و تنهایی وسط کتابا و جزوه ها وول بخورم. وجود دمپایی هام جلوی در نشونه ی بودنم باشه و سانی از مدرسه که میاد، بعضی وقتا یه سری بهم بزنه. سه هفته که شد برم آزمون بدم، فرداش پیش خانوم پارسایی و باز یه ورق کاغذ که پر می شه از ساعتای درسی و روزایی که کپی پیست می شه. یکی از حسنای مدرسه رفتن اینه که حداقل روزی چند نفر آدم می بینی!!!-وقتی اینقدر روزات پر می شه از این تکرارا به همون 80% ی هام قانع می شی، عمه خانم و م.آقایی و ... . به قول مامان بزرگ خوشا اون روز! {اندر مزایای(!!!) سال دومی شدن!}

پ.ن9: پاگشای سمیه و آزاده، خونه مامان بزرگ خوب بود.با حضور همه به جز حسین.چقدر سمیه تا رفته خونه ی بخت(!) دور به نظر می رسه. زود به زود دلم براش تنگ می شه... یه دیگ پر از مرغ و ظرفایی که افتاد گردنه من و آزاده و بعدش نقاشی برا مهسا! کاشکی درسا می ذاشت که چند روز بمونم پیش مامان بزرگ. وقتی همه می یان، کـــــلی خوشحال می شه و موقع رفتن باز تنهای تنها! رفت تا عاشورا تاسوعایی که در راهه.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 1:55 PM  توسط ₪˙•▪●ღ ƒДЯiĐΞĦღ●▪•˙°₪  | 

باران

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را

....

از : عباس صفاری


پ.ن1: هیچ نمی دونم منم مثل عمه اینقدر حساس هستم یه نه، نمی خوام بگم کارش تو اون جمع درست بود یا نبود، فقط می دونم که یه انفجار بود. مثل وقتایی که آدم پر می شه از حسای بد و فقط گریه می تونه خالیش کنه. کارش قشنگ بود(!) که جلوی اون همه آدم احساس واقعیشو رو کرد.نه به خاطر حرف مامان بزرگ بود و نه شوخیه سعید، فقط از سر خستگی.اینکه آدم تلاششو می کنه و بعد می فهمه که بی خود بوده و نتیجش اونی نشده که انتظارشو داشته. درست مثل آشپزیه اون روز من و غرغرای مامان بزرگ!...هنوز نمی دونم چه اسمی رو این خودداریا و خودخوریا بذارم، دورویی-نقش بازی کردن-بزرگ بودن- یا ... . فقط می دونم که "خیلی وقتا" عرف ایجاب می کنه که خودت نباشی، که حس همون لحظتو رو نکنی، که خودخوری کنی و حستو قایم کنی و اونجوری باشی که جو حکم می کنه!خیلی وقتا به نظرم این رفتار مضحک ترین کار ممکن به نظر می یاد.اینکه آدم می تونه خودشو کنترل کنه یکی از مشخصه های تمایز آدما و حیووناس درست، اما واقعا برام قابل هضم نیست، این همه دورویی-اگه اسمش دورویی باشه!-نه کامل می تونم ردش کنم و نه کامل تایید، فقط اینکه: حداقل وقتی تو نقطه ی انفجار بودی، خودت باش... . ورود بهزاد برای من و مریم و مهسا انفجار بود-اما نه مثل عمه! ماله ما انفجار خنده بود- هنوز عادت نکردم که رفتارام کنترل شده باشه،که حتی وقتی یه چیزی خیلی خنده داره بهش نخندم چون اسمشو می ذارن تمسخر، حتی خیلی وقتا درمورد گریه هم...! اگه اسم این رفتارم تمسخر بود خودت ببخش. هنوز رفتارام کامل کنترل شده نیست!

پ.ن2: به قول حسین هوا هوا یه نفرست. اولین بارون رسمی امسال اصفهان الان در حال بارشه و دونه های ریزش عجیب سرما رو می پاشه تو وجود آدم. می ری زیر پتو و کتاب دفتراتو پهن می کنی جلوت. خودتو کامل با پتو می پوشونی جز صورتت که می خوایی سرمای هوا رو حس کنه. صورتتو می چسبونی به شیشه و مثل همیشه رو بخارش نقش ردپا می کشی و دل تو دلت نیست که بپری زیرش، سرتو بالا بگیری، دستاتو باز کنی و تند بچرخی... حسه خیلی خوبیه... امشب آب زاینده رودو بعد از چند ماه باز کردن-تی وی چند بار زیر نویس کرد که خواهشا تو بستر رودخونه نایستین :دی. دوباره 33پل می شه همون 33پل قبلی با همون قشنگیای خاص خودش که فقط با جریان زاینده رود تکمیل می شه-اصلااااا تو خودم نمی گنجم-

پ.ن3: اصولا اگه یه کاری رو از اولش درست شروع نکنم، نه رغبتی دارم برا ادامه دادنش و نه می تونم اونجوری که باید تمومش کنم. در مورد درسیدنمم صدق می کنه. صبح که نشد بدرسم، عصرشم نتونستم، پاشدیم رفتیم بیرون-دیشب- با حسین و سانی. الافیه کامل بود. حتی تو پاساژا ویترینا رو نگاهم نکردیم که الان عذاب وجدان نکشیم و فکر خودمون فکر کنیم نگاه کردن مغازه ها یه کاره + بوده! هایپر مارکتم بد نبود، اما چیزایی که ما پسندیدیم قیمتش خیلی بیشتر از اون 37تومنی بود که اگه سه نفری جیبامونو خالی می کردیم جور می شد! نهایتش خوردن کیک بود و آب انبه و سیب زمینی و ناگت. همین :)

پ.ن4:کلی دکلمه دانلود کردم. از ح.پناهی و پ.پرستویی و خ.شکیبایی و م.حیدرزاده و ن.کریمی و ... قراره تحریم بشم، به جرم خوردن شارژ ای دی اس ال :دی

پ.ن5: از اون شباست که تو خودت نمی گنجی، قول دادی به جبران دیشب درساتو بخونی، اما بازم یادآوریه قول و قرارا سر عقلت نمی یاره. بی خیال خوندن زیست شدم، شال و کلاه کردم و رفتم بالا. برعکسه حرف حسین هوا کاملا یه نفرست. اینجا آدم نزدیک تره. دکلمه ها پلی می شه.یکی یکی... بی اینکه ربطی به حال و هوات داشته باشه، باهاشون می باری. دونه دونه... آخرای بارونه. اینو از اونجایی می گم که جهتش از بالا نیست. از چپ و راست دونه هاش می پاشه تو صورتت. دستامو گذاشتم تو جیبم، کلامو گذاشتم سرم، به قول مرحوم پناهی کله ی پوکمو گرفتم بالا و قدم زدم. چند بارشو نمی دونم.فقط زیاد بود. سریه بعد چشام پایینو نگاه می کنه، دمپایی های آبیه روپوشیده و شمارش موزاییکایی که زیر پا می ذارم.یاد قبلنا افتادم... یادآوریش حسه خاصی نداشت. رفتم سره یه حسه دیگه. بازم نبود... موضوع تو بودی. توایی که نشستی اون بالا و بارونا رو می پاشی رو صورتم. یادم باشه دفه ی بعد حسمو خراب نکنم. بهترین صدا تو هوای بارونی صدای سکوته و چیک چیک بارون، اینجوری فضا پر می شه از تو. حرفام موند واسه دفه ی بعد-اگه بارون بباره- تازه وقتی حسم ته کشید فهمیدم چرا اینقدر دلم بالا پایین می رفت. علت تو بودی تو.

آخرش حسین با نگرانی اومد بالا دنبالم.دنبالم گشته بودن، برام نگران شده بودن.بعضی وقتا آدم دوست داره که فقط ماله خودش باشه، بی اینکه کسی بدونه الان همون موقه ایه که اون می خواد ماله خودش باشه. الان بهترم. ممنون واسه بارونت...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 12:0 PM  توسط ₪˙•▪●ღ ƒДЯiĐΞĦღ●▪•˙°₪  | 

سردرگمی!

قاصدکی

روی سنگ فرش خیابان

در انتظار یک دست ، یک فـوت

ایـــــن هــــــمه رهگذر.

کسی پیامی ندارد برای کسی ؟!

قصه ی این همه تنهایی را

قاصدک به کجا خواهد برد ؟! ..."قدسی قاضی نور"



پ.ن1: تا چند وقت پیش فکر می کردم مرز بین من و تو، از جنس غروره. هیچوقت نشکستمش چون تو خواسته بودی. غرورمم اجازه نمی داد. مرزی که فکر می کردم هر موقع خواستم می تونم بشکنمش-فقط به قیمت خورد شدن خودم- و بعدش باز رسیدن به بن بست... شاید چون همش به بن بست ختم می شد خواستم که مرزا بمونه-که حداقل تو خیالم فکر کنم که پشت این مرز یه بهشت گم شدست- اما الان شده از جنس اعتقاد-به همون محکمی- مرزی که فقط یه راهه نفوذ داره. دلم می خواد از این دالون بگذرم و بعدش چشم که وا می کنم، بهشت باشه و تو باشی و آزادی. بی هـــــــیچ مرزی. با اینکه خیلی محکم تر شده اما اگه شکست دیگه پشتش بن بست نیست. بهاش زیاده. به قیمت فراموش کردن و دل کندن از خیلی چیزا. از تهه دلم دوست دارم که همه چیمو بفروشم به بهای کلید همین بهشت. فقط خیلی مرددم-که نکنه به جای بهشت، پشتش جهنم باشه-(اینا حرفای چند روز-نه!شب- پیشم بود.ماله همون شبایی که الان اسمشو گذاشتم ...!یادم نمی یاد چی گذاشتم!)

پ.ن2: آدما خیلی راحت میرن تو جلد کسی که نیستن و اونقدر خوب نقششونو بازی می کنن که تا بهشون فکر می کنی همون پوسته تو مغزت تداعی می شه.وقتی اونجوری نباشی که می خوان و حرفایی ازت بشنون که به مزاجشون خوش نیاد، خود واقعیشونو نشون می دن. شما "ن.ن" خانم مگه نمی گفتی دوستانه به حرفام نگا می کنی؟ پس چرا هربار که حرفای دلمو زدم باز سر موضع خودت ایستادی؟چرا وقتی حرفام با حرفات موافق بود اونقدر مهربون می شدی و وقتی مخالف می شد حتی جوابمو نمی دادی؟ من به حرفات نیاز داشتم چون فقط تو می تونستی کمکم کنی. کاشکی واقعا همونجوری بودی که می گفتی و بی طرفانه به حرفام گوش می دادی. شاید از نظرت منم اینجوری باشم ولی الان که خودمم، الان که دارم حرفای دلمو می زنم. الان که باید باشی چرا نیستی؟

پ.ن3:
تا حالا همچین حس پیچیده ای نداشتم. اینکه یه شب تا صبح خوابت نبره و فکر کنی که رسیدی به چیزی که باید و این فکر و این تصور همونیه که باید عملیش کنی و از ذوق زدگی زیاد خوابت نبره، اما صبح نسبت بهش هیچ حسی نداشته باشی و فکر کنی که خیالاتت به خاطر سنگینیه شامت بوده و باز برگردی سر موضع خودت و همون تصوراتی که می گی از سر منطق و عقله. و باز مدام تکرار بشه... شب همه ی فکرت از سر احساس باشه و صبح منطقتو مرور کنی... کاااااااااااااش همـــــــــــیـشه شب بود. با همون تصورای خوشگل، با همون ساده نگاه کردنا، با همون آرامش و سکوت و تو اوج بودنا با همون قداست-که بهت می گه باید از خودت خالی بشی تا برسی به اوج- بعضی وقتا خودمم می مونم تو اینکه چقدر آدم می تونه طی 5-4 ساعت تغییر کنه و حتی بشه کسی که به تصوراتت چند ساعت پیشش خودش می خنده!! خاصیت روزه نه؟ بازم: کااااش همیشه شب بود

پ.ن4:
زنگ زدم 118 گفتم شماره ی مشاور می خوام. گفت اسم؟ گفتم فرقی نداره فقط مشاور خونواده باشه. 6تا شماره بهم داد با 148 که مشاور تلفنی بود. کلی با خودم کلنجار رفتم و حرفامو تو ذهنم آماده کردم و حتی رو کاغذ آوردم و بعد زنگ زدم. اولش همش آهنگ انتظار بود.گوشی رو که برداشت شروع کردم به توضیح دادن: من 19سالمه اون...، من اینو دوس دارم اون...، ... . بعد از کلی توضیح دادن و سرخ و سفید شدن، آب پاکی رو ریخته رو دستم می گه :شما تازه اول راهی، هیچ اطلاعاتی نداری، حتی با خودش هم مستقیما حرف نزدی، تازه خیلی از حرفات هم زاده ی ذهنته! بعد از کلی سوال و جواب تازه فهمیدم جدی جدی هیچی ازش نمی دونم و اونایی رو هم که می دونم خودم بهش نرسیدم، یکی کرده تو مغزم یا اینکه به قول مشاوره زاده ی ذهنم بوده.بعدشم بهم گفت عزیزم وقتی آدم زنگ می زنه مشاوره که همه ی جوانب کارو سنجیده باشه، حداقل باید اطلاعاتش کامل باشه و بعد اگه رسید به اینکه یه جای کار می لنگه، زنگ بزنه بپرسه که تا چه حد مهمه!-راحت می گفتی خانم مزاحم نشو!- یعنی همه ی این تصورات الکی بوده؟ البته خیلی هم که از واقعیت دور نبود، با خصوصیاتی که ایشون دارن فقط همین آینده تو ذهنم تداعی می شه. با اینکه روم نمیشه دربارش با احسان حرف بزنم اما ظاهرا تنها چاره اس!-اگه باز همون قصه ی دنباله دار رنگ به رنگ شدنم تو شبا تکرار شد باهاش می حرفم وگرنه که ... -همون بی خیال شدن

پ.ن5: درسیدنمو از سر گرفتم. تا حالاش که خوب بوده.

پ.ن6: اومدن مژگان و عمه و رسول و اعظم همش خوب بود. بودن اعظم برخلاف همیشه حس خوبی می داد-داره مامان می شه :)-با اینکه این دو روز از درسیدن افتادم و یه ریز یا اونا خونه ی ما بودن یا ما اونجا،اما واقعا کمک بزرگی بود که یه خورده به خودم بیام و اینقدر تو خواب و رویا سیر نکنم! الان خوبم :)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 6:41 PM  توسط ₪˙•▪●ღ ƒДЯiĐΞĦღ●▪•˙°₪  | 

برگشت مامان جونی

با توبه چیزی از گنهم کم نمی‌شود

سیب و بهشت و وسوسه با هم؟ نمی‌شود


تا هر زمان که وسوسه‌ی سیب با من است

تصویری از بهشت مجسم نمی‌شود

 

حتی دگر به مائده راضی نمی‌شوم

حوا شبیه حضرت مریم نمی‌شود

 

رودست خورده‌ام و پشیمانم از گناه

اما زمان توبه فراهم نمی‌شود

 

حالا چه می‌شود که به من فرصتی دهند

چیزی که از مقام خدا کم نمی‌شود

 

پیدا نمی‌شود که بگوید کسی بلند

آدم بدون وسوسه آدم نمی‌شود

 

"مرضیه فرج زاده"


پ.ن1: با کمک مژگان کل خونه رو تمیز کردیم. طبقه ی 2 و بعدش پایین که فقط آشپزخونش کلی طول کشید و از کت و کول افتادیم- واقعا دستش درد نکنه، بدون اون عمرا می تونستم تنهایی همه ی این کارا رو انجام بدم- کلا خونه داری کار خیلی سختیه، واسه اولین بار که کل خونه رو تمیز کردم فکر کردم تا آخر همینجوری می مونه، اما این ته کشیدنا بارها و بارها تکرار شد-سلامتیه مامانااااااا- الان تقریبا خونه آمادس واسه برگشتن مامان :دی.

پ.ن2: حدود 1ساعت و نیم تو ماشین منتظر احسان بودیم تا بالاخره اومد، واسه همین تو این مدت به چنتایی از بچه ها اس دادم، ریحانه 619 و مدیریت بازرگانی اصف می خوند، شیما ایناهم خونشون منتقل شد به پل مارنون/ مجتمع پگاه و دانشجوی بابا و لپ تاپ اچ پی/ ف.ف حاتم و کباب ترکی!/خونه. همین!!!

پ.ن3: یکشنبه= من و سحر، ایستگاه گل محمدی، مریم و یکی دیگه(!)، واحد، دانشگاه صنعتی/ دانشکده     و کلاس زبان که استادش غایب بود!، مائده و فائزه و چندنفر دیگه از بچه های امام باقر، آشنایی با صبا/کـــــــــی مسوااااکشو... =))/کلاس فیزیک/سوراخ(!)/سلف، ناهار/مسجد، نماز/کلاس C/ کـــــــی مسوااااکشو... =))/سوراخ، من و صبا در نقش عمه خانم !/گردش تو یونی/فاوا رو هم پیدا نکردیم که به احسان بسریم!/کلاسی که لغو شد، آتوسا و هویج و چشم پاک و پادو(کوشا جان =))) و خنـــــــــــده/ نقلیه، غروب،واحد،دروازه تهران،رباط2،خونه/ ... واسه هواخوری رفتم دانشگاه صنعتی-ساعت 7 ای ام تا 7پی ام. کلا خوب بود هم جوش و هم خنده هاش و هم صبا و هم الی و توضیحاتی که باید برا تک تک دوستای سحر می دادم و رتبمو اعلام می کردم!خوب بود. :دی

پ.ن4: اینجا رو می نویسم فقط واسه اینکه باز یه روز با خوندن اینجا این روزا رو یادم بیاد، خوشم نمی یاد جدیدا از پستام، همش دایجسته اتفاقای این روزاس. با این حال از رو نمـــــــــــــــــی رم :دی.

پ.ن5:-سید!- با اینکه اون اتفاق میمون-یا شایدم نامیمون- اتفاق نیفتاد، اما باعث شد دیدگاهم نسبت به آدمای مذهبی عوض بشه. اینکه دیگه به چشم یه بیگانه یا سنگینی یا یه حسی شبیه همین، بهشون نگاه نکنم. با دیدن آدمای مذهبی همش خودمو می ذارم جای اونا، اینکه آیا منم می تونستم از اینی که الان هستم اینقدر دور بشم و بشم مثل اونا؟ می تونستم نگاه های سنگینی که بهم می شه رو تحمل کنم؟ می تونستم به چادر ایمان بیارم(!) یا نه همش باید تظاهر می کردم به چیزی که تو وجودم نبود و همیشه تا می تونستم ازش فاصله گرفتم؟هنوزم می گم که مهمترین شرط وجود تفاهم و هم عقیده بودنه.

پ.ن6: تو این مدت که مامان نبود واقعا همه- منهای اون چند نفر- خیلی بهمون لطف کردن. مامان بزرگ که چند روز اومد موند خونمون، مریم و مهسا و مژگان و سمیه هم اومدن و باز مژگان که هر روز بهم زنگ زد و شده بود واسم مثل یه عادت، الهه خانم که بارها برامون غذا آورد، سانی که بهم سر می زد و عمه که کلی بهم زنگید.

حسین و احسانم که به کنار، اصـــــــــــــــلا کمکم نکردن! واقعا که. فک و فامیله داریم؟-در مورد همون چند نفره حداقل!- ناراحت نیستم، وجود همون اکثریت دلگرمم می کنه :) . بوووووس بوووووس

پ.ن7: خوندن آناکارنینا تموم شد. کتابی که به کمک تمثیلاش همه چی رو موشکافانه بررسی کرده بود-تازه فهمیدم نگاه آدما چقدر می تونه معنی داشته باشه- فقط شخصیتاش یه خورده زیاد بود و اینکه معمولا هرکدومشون 3-2 تا اسم داشتن. همه چیش قابل لمس بود و مثل شخصیتای رمانای م.مودب پور یا فهیمه رحیمی اغراق آمیز و غیرواقعی نبود. جمعا کتاب خوبی بود.

پ.ن8: خرید کردن با مریم وحشتناک بود. در حد توبه کار شدن!

پ.ن9: مامان برگشت. بعد از 28 روز دوری واقعا دیدنش برام خوشحال کننده بود. هنوزم دلم براش تنگه!دوست دارم بشینم کنارش و تک تک حرفاشو گوش کنم، محکم بغلش کنم و مدام ببوسمش.چهارشنبه 20/7 حنابندون سمیه بود، مامان تو راه بود و نتونست بیاد. صبح فرداش به هر زحمتی بود با اتوبوس-اونم از نوع ایران پیما- خودمو رسوندم اصفهان، سره راه یه رز صورتی براش خریدم. بعد از کلی بغل و بوس رفتیم سر سوغاتیا :دی. 2تا سویی شرت و شلوار جین و کفش و 7تا کیف ریز و درشت و کلی تی شرت-که همش منهای کفشا از طرف فک و فامیل بود- بعد از ناهار راه افتادیم بریم عروسی سمیه. سر راه رفتیم خونه عمه و بعدش تو آرایشگاه سمیه رو دیدیم. مامان نیومد عروسی-به احترام مامانش- من با عمو اینا رفتم. –تا وارد شدیم کامنتا شروع شد! محض احترام به مرضیه، موهامو از حالت کج به عادی عوض کردم!- تقریبا من+مریم+مهسا+زهرا همش وسط بودیم :دی. آخر شب سمیه رو بردیم خونه ی عمه، فامیلای داماد اومدن دنبالش و بعد سیل اشکایی که چشمای سمیه رو کاملا سرخ کرد! عروس کشون و فرداش پاتختی و نقاشی ای که تقدیم شد به سمیه. کلا خوب بود، اما زود گذشت.

پ.ن10: هنوزم جوابم اینه: نه! نمی دونم خوب شد یا بد، اما الان نازی هرکی که هست-مامانش یا خالش- می دونه احساسم نسبت بهش چیه. هنوزم معتقدم که نمی تونست انتخاب خوبی باشه. اینکه آدم نسبت به آیندش انقد حساس باشه و نخواد اما و اگرهایی که هیچ اساسی نداره رو بذاره جای واقعیت، شاید از نظر اون لجبازی و یه دندگی باشه، اما از نظر من حکم عقله. کاشکی یه نفر آدم کار بلد خارج از گود راجع به این ورطه(!) نظر میداد. اینکه بعد از یک ماه دوباره قضیه رو وسط کشیده-به این احتمال که نظرم عوض شده باشه- و باز فکرمو مشغول کرده به نظرم بی معنی میاد. آدمی که بعد از 1ماه نظرش این رو به اون رو بشه معلومه که ثبات عقیده نداره، پس اگه هم نظرم عوض شده بود، اون نباید اعتماد می کرد!-نمی دونم گرفتین یا نه!-

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 12:35 PM  توسط ₪˙•▪●ღ ƒДЯiĐΞĦღ●▪•˙°₪  | 

فکر تنهایی نباش، تنهایی خودش تنهاست. به فکر کسی باش که بی تو تنهاست...

آدمها چه موجودات دلگیری هستند

وقتی سوزنشان را نخ میکنی

تا برایت دروغ ببافند ...

چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی

و هیچ کس با خنده های تو / به عقده هایش پی نبرد

 

از آدم ها دلگیرم

که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند

و بد هایشان را در جیب های لباس هایی

که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند

از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری

و درد هایت را که میشنوند

خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند

 

از آدم ها دلگیرم

وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است

همین که گیرت بیاورند

تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند

به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند

تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند

و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند

که تو را گواه میگیرند

ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :

این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام

 

از آدم ها عجیب دلگیرم

از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند

و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی

و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند

خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی

دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...

تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست


از آدم ها دلگیرم

که گرم میبوسند و دعوت میکنند

سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند

دلت ....

دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری

 

دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان را

آن مسافر آخر قصه حساب میکنند ...


پ.ن1:همیشه وقتی تو شرایط یه اتفاق قرار میگیری مسائل یه هو برات می شن غول. اما وقتی پشت سرش گذاشی، یادآوریه اوضاعی که تو اون شرایط داشتی و فکرایی که می کردی برات خنده دار می شه. الان که بهش فکر می کنم اونقدام گنده نبود جوابه دوراهیم کاملا واضح بود و شاید جو باعث شد اینهمه گندش کنم!بالاخره درگیریه ذهنیه اون چند هفته تموم شد. سبک شدم. حتی تصور اون آینده سنگینم می کرد!فکر می کنم بهترین تصمیم بود.

پ.ن2:بعد از کلی دل صابون زدن،مسافرت ۲هفته ایه تبریز و شمال تبدیل شد به یه سفر ۳-۴ روزه به شهرای اطراف. ساناز اینا نیومدن به جاش آقای رناسی اینا بودن+عمو اینا+ عمه و مژگان.
‍پارت۱:سامان=محل اسکانمون ویلای یکی از آشناهای بابا بود.لب رودخونه کلی عکس انداختیم،از درخت بالا رفتیم و چیپس و پفک خوردیم. نمازو تو مسجد بالای کوه خوندیم و از بازارچه کلی هلو+ کشک+ آلوچه+ بادوم خیریدیم. شام و بعدش خواب تو کمپی که داخل بالکن به پا کردیم و تا صبح لرزیدیم!
پارت۲:لردگان=خونه ی گودرز دوست مجتبی، مسخره بازیای شیرین،لباس محلی.
پارت۳:پادنا= خونه دوست احسان/ باغای سیب/ آشپزخونه ی چوبی وسط حیاط/ نون تابه ای/ غذای آتیشی/ هوای خنک. فرداش= کره ی محلی/ لب رودخونه، آب تنی، جیغ، ماهی کباب، مراسم برداشت سیب. همه چی عالی بود.
تو طول سفر چندین بار مقصدمون تغییر کرد. بعد از اینکه دکتر رئیسی دست به سرمون کرد و با اینکه از قبل دعوت شده بودیم زنگ زد که نیایین، کلی دور سرمون چرخیدیم، بیشترش تو راه بودیم، اجراهایی که با آقای رناسی+ شیرین+ مریم و مهسا داشتیم+ جیغایی که تو تونلا کشیدیم به انضمام بحثایی که پیش اومد.
می تونست خیلی عالی تر باشه با این حال جمعا خوب بود.

پ.ن3:جدیدا خیلی مجهول می نویسم،چند بار بهم گفته شده اما پ.ن هایی که ضمیرای مجهول داره و کنارش اشاره های کوچیکی داره-فقط برا اینکه خودت بفهمی منظورت کی بوده- بیشتر می چسبه!مجبوری زور بزنی تا یادت بیاد و بعدش سیل جزئیات خاطره هاست که می یاد سراغت.اینجوری دلنشین تره.مخاطب پ.ن هام اکثرا کسایی هستن که هیچوقت اینجا رو نمی خونن،اما مجهول نویسی محض احتیاط هم که شده منطقی تره!

پ.ن4:نشد کتابامو بدم کتابخونه. باید برا یه شروع دوباره آماده بشم. بعضی وقتا آدم تو ذهنش آمادگیه نرسیدن به خواسته هاشو داره اما تهه دلش هنوز یه امیدو کوچیک هست-امیدی که همیشه انکارش می کنه ولی وجود داره- وقتی همون یه امید کوچیک تبدیل می شه به یأس بدجور می خوره تو برجکش.حتی نگاه کردن به کتابایی که باید از نو خونده بشه حالمو بد می کنه.موندم .با اینکه طاقتشو نداشتم.

پ.ن5:رفتارش سنگین بود(شایدم چون رو خونوادشون حساس شدم اینجوری فکر می کنم!) یه تعارف مختصر و احوال پرسی از مامان.همین.منم سنگین رفتار کردم،با یه لبخند تصنعی و جوابای کوتاه. وقتی خانم ؛ح؛ منو به مامانش معرفی کرد واقعا نفهمیدم به خاطر اون قضیه بود یا به بهونه ی مامانم.مدلی که قبلا براش کشیده بودم هنوز رو دیوار کارگاهش بود،کنده نشدنش بهم به امید کوچولو داد که حداقل از دستم دلخور نیست-واقعا هم دلیلی برای ناراحتی وجود نداشت چون جوابم از روی منطق بود نه غرور- فقط از این می ترسم که خانم ؛ح؛ همون نازنین باشه، نازنینی که سفره ی دلمو پیشش باز کردم!شواهد اینطور نشون می ده اما امیدوارم خودش نباشه!

پ.ن6: وقتی از یه چیزی دلگیری حداقل انتظاری که از اطرافیانت داری اینه که تو اون شرایط حرفی نزنن که باعث رنجش بیشترت بشه.انتظار نداشتم تو اون شرایط- که هر کدومم تو خودمون بودیم و اینهمه دمق بودیم- بخوایی اینقدر تک بعد باشی، اینقدر تفسیرای مضحک بذاری- اینقدر خودخواه باشی و همینطور اینقدر خودبین و کارای خودتو الکی گنده کنی و کارای ماها رو بی ارزش!کاش هیچوقت نمی شناختمت. دوست داشتم مثل بچگی ها همونقدر برام مجهول می موندی. همونقدر بزرگ، همونقدر تحسین برانگیز و همونقدر مهربون-از دور خواستنی تری!

پ.ن7: جدا از همه ی دلتنگی هایی که برا نبودن مامان پیش می یاد، این چند روز همه ی کارا افتاده گردنه من.از ظرف شستن و لباس شستن گرفته تا آشپزی و گردگیری و شیرینی پزی! اعتراف می کنم حسه جدید و خوبیه-اما به شرطی که کنارش هیچ کاره دیگه ای نباشه- وقتی شروع می کنی به کار کردن به جور عجله هم بهت تزریق می شه که نکنه از کارات عقب بمونی. هم زمان با پخت غذا، تخم مرغ و شکر رو هم قاطی می کنی-برا کیک-، بینش ظرف می شوری، لباسا رو پهن می کنی رو بند، دستمال می کشی و ... . و بعدش خسته و کوفته می شینی پای پی سی، یه کش و قوس به دستات می دی و بعد لایک زدنای رفاقتی تو فی س بو ک! از فردا این روال کلا تغییر می کنه.درس خوندن و بعدش احتمالا هر روز تخم مرغ!

پ.ن8: آخر هفته ی خوبی بود کنار مریم و مهسا و مژگان. با اینکه کاره خاصی نکردیم و جایی نرفتیم و با اینکه اینجا بودنم برا خودم بهتر بود اما همین که تونستم خوشحالشون کنم برام کافیه. کنار هم بودناش و خنده هاش هم انصافا چسبید و مخصوصا تلفنی که امروز مریم بهم کرد و گفت جام خالیه!!!-دارم به این نتیجه می رسم که کنار هر خنده ای، گریه ای هم هست، تا حالاش که اینطور بوده!-

پ.ن9:خودم خواستم که ماله من نباشه اما هنوزم نمی تونم کامل اتفاقایی که افتاد، حرفایی که زده شد و خود اون شخص رو نادیده بگیرم.حالا که همه چی تموم شده-اونم از طرف من- چه دلیلی داره که پا به پای ف ی س بو ک خودم، ماله اونم چک می کنم؟ هنوز نمی دونم این حسم از چه جنسه!کنجکاوی-دوست داشتن-ترحم یا ... . واقعا نمی دونم!

پ.ن10:عنوان: برا یادآوریه جوابی که مریم بهم داد! :دی. همونقدر که اعتماد دیگران به آدم ،حسه خوبی القا می کنه، احساس مسئولیت هم می یاره. یادم باشه...

پ.ن11:از وبلاگ آدم برف

ب.ا1: بیرون با سانی و سروش و حسین طبق معمول خوب بود. موزیک ای تی از کیتی پری+ ویراژا و ترمزایی که حسین هماهنگ با آهنگ می گرفت+ متراژ خیابونا+ خاقانی و نظر و چهار باغ و مجتمع پارک و بیشه حبیب و آب طالبی و ناژوون همه خوب بود. نهایتا شامو تو هتل آسمان خوردیم و بعد دوباره متراژ و آخرسر هم خونه! با اینکه اولش هیچ حوصله ی بیرون رفتن نداشتم اما حالمو خوب کرد. شب خوبی بود.

ب.ا2:آقای خواجه نوری-دوست بابا- و م.ح -عموی مینا و میترا- هم رفتن. روحشون شاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 11:32 PM  توسط ₪˙•▪●ღ ƒДЯiĐΞĦღ●▪•˙°₪  |